تبليغاتX
هديه باشكوه خداوند









لباس پلیس یا مکانیکی یا هیچکدوم؟

صبحه . من باز خیلی دیرم شده . وانیا رو بیدار می کنم و با التماس بهش می گم :

- مامان زود باش . دیرم شده ها !

به زور از توی تخت می آد بیرون و همینطور که چشماشو می ماله میاد و روی کاناپه می شینه .

- مامان

- جانم ؟

- بابا پلیس بود ؟

- نه عزیزم !!

- تو پلیسی ؟!!

- من ؟ نه . چرا می پرسی؟

- پس این لباس مال کیه ؟

نگاه می کنم می بینم لباس کار منه که رنگش سبزه مثل لباس نیروی انتظامی منتها با مارک فنی و حرفه ای !!!

دیگه یادم می ره که چقدر دیرم شده و به وانیا می خندم و براش توضیح می دم که این لباس کار منه !

- مامان مگه تو مکانیکی ؟

باز براش توضیح می دم که نه ولی این لباسیه که در هنگام کار باید بپوشم ...

دختر کوچولوی من می فهمه که این لباس برای آموزش کامپیوتر هیچ لزومی نداره و معمولا مشاغل فنی تری  مثل مکانیکی به یه همچین لباسی نیاز داره اما نمی دونم چرا تصمیم گیرنده های سازمان اینو متوجه نیستند که خوب لباس پوشیدن مربیان لطمه ای به اخلاق و آموزش کارآموزان نخواهد زد......

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


- مامانی خوش به حالت ...

- چرا گلم ؟

-آخه تو پاهات سالمه . به پاهای من نگاه کن از بس که می دوم . زمین می خورم همش زخم و زیلیه ....

================

- رضا ! گوشی موبایلت رو بازم گم کردی ...

- لعنتی شارژش تموم شده هر چی زنگ می زنم پیغام میده که خاموشه

وانیا: خوب خیلی بهتره که آخه اگه کسی اونو بگیره چارجرشو (شارژر) که نداره بگیره چارجش بکنه و روشن بشه و ازش استفاده کنه خوب اینجوری دیگه نمی تونه از گوشی تو استفاده کنه و اونو پس میاره

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


تو قلب مني

سه شنبه ساعت ۲:۳۰ بعد ازظهر

از اداره ۱ ساعتي مرخصي گرفتم قرار بود با شهاب برم دندون پزشكي ... رفتم دنبال وانيا و شهاب و رفتيم دندونپزشكي

ساعت ۹:۳۰ شب

....واي درد امونمو بريد ... من دارم ميرم بخوابم ...

ميرم و بدون رواندازي روي تخت دراز مي كشم ... دستي به صورتم خورد ... يه دست كوچولوي پر از مهربوني ... صدايي به گوشم رسيد ... نرم و مهربون ... تو عشق مني مامان جونم ... دوسست دارم... بخواب ماماني ... بخواب ... خيلي  درد كشيدي ... الهي برات بميرم ... راستي مي دوني اگه تو بميري من هم مي ميرم ... آخه تو قلب مني اگه نباشي من ديگه نمي تونم نفس بكشم ....

همه اين شيرين زبوني هاي دخترك كوچولوي من وقتي بود كه فكر مي كرد خوابم .

بعد شروع كرد به سرم دست كشيدن ...

- لالا لالا مامانم بخوابه ...

....  يك ساعت بعد ...

دوباره مي آد و به من سر مي زنه . اين فعه دلم مي خواست به احساساتش جواب بدم . تا اومد سراغم چشمامو باز كردم .

با مهربوني گفت : مامان بيدار شدي اومدم ببينم حالت چطوره؟ ولي ديگه از اون حرفهاي قشنگ خبري نبود و من فقط بوسيدمشو گفتم : خيلي دوسست دارم خيلي خيلي ....

            

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


پنج شنبه ۹/۷/۸۸ ساعت ۱۰ شب

- رضا جان فردا مي خوام برم اليرد ماشينو نبر اداره (آخه روز جمعه ۱۰/۷/۸۸ اداره آزمون برگزار مي كرد و رضا حضورش الزامي بود)

- تنها؟

- آره شايد هم شهاب رو با خودم ببرم.

وانيا(از توي دستشويي در حالي كه مسواك تو دهنشه ): منم ميام....

رضا: بهتره نري . با هم يكي دو روز ديگه ميريم .

وانيا( از توي دستشويي در حاليكه هنوز مسواك تو دهنشه ) : اه نمي شه كه بابابزرگ ناراحت مي شه آخه اون هفته هم نرفتيم سر خاكش ....

و من

در حاليكه اشك از چشمام راه افتاده فكر مي كنم آيا در مورد ما هم وقتي بزرگ شد انقدر معرفت به خرج مي ده ....

صبح جمعه ۱۰/۷/۸۸

من گيج خوابم

صداي رضا مي آد : ................... مواظب خودتون باش ....خيلي بارون مي آد...

.......................... خداحافظ ............

ساعت ۷ بيدار مي شم كه زودتر راه بيفتم .... خدايا چقدر بارون زياد شده ... رعد و برق و بارون و سيلاب

مثل اينكه امروز نمي تونم برم سر مزار بابا .......... چقدر دلم گرفت ..از تخت دل كندم و رفتم عكس بابارو از روي تلويزيون برداشتم براش فاتحه اي خوندم و بوسيدمش.

دوباره برگشتم به تخت و خوابم برد . ساعت ۹ دوباره از پنجره بيرون رو نگاه مي كنم آسمون همونطور مي باره ... بلند مي شم برم اتاق وانيا بهش سر بزنم . خداجون مي بينم تو سالن روي كاناپه نشسته و داره عكس بابارو با دستمال پاك مي كنه ....

پيش خودم فكر ميكنم واقعا دوستش داره ...

مي بوسمش و اون با اخم و تخم و ناراحتي مي گه چرا ديروز نرفتيم ...

 

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


رلببببببببببببببببببببببب

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


اعتراض وانیا

وانیا: مامان شما تو اداره بازی می کنین؟

نه مامان جون، مگه اداره جای بازیه، اونجا کار میکنیم

وانیا: پس چرا اینقدر دیر میاین دنبال من مهدکودک

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


عيد فطر مبارررررررررك



ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


قرار گذاشتيم با ستارگان آسمان فال بگيريم

اگر زوج بود تو مرا 2 بار ببوسي

واگر فرد بود من تو را 1 بار ببوسم

اما هنوز نيمي از ستارگان آسمان

را نشمرده بوديم كه تو خوابت برد

و من

    تو را

         دزدانه

               3 بار

                  بوسيدم............

            

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


عروسک باربی میخوام

وانیا:

برادر که ندارم

خواهرم که ندارم

باربی  هم نداشته باشم

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


شعر نو....

وانیا خوشگله من هستم

           در کوچه رو نبستم

                     پسرا من و می بینند

                        غش می کنند می میرند

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |



Designed By :HAMRAZ