تبليغاتX
هديه باشكوه خداوند









خاله خورشید

این روزها وانیا توی خوابگاه جولان می ده . دوستای هم سن و سال مامانش زیاد پیدا کرده. یکی از این دوستا خاله خورشیده .

وانیا: اسمت چیه؟

- خورشید

- هه هه هه

- چرا می خندی ؟

- خورشید که تو آسمونه . تازه وقتی هوا سفید بشه می آد بیرون . الان که هوا تاریکه.

همه خندیدند و وانیا نفهمید که چرا همه می خندند.

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


اختصاصی برای شهرزاد

این مطلبو اختصاصی برای شهرزاد می نویسم

سلام شهرزاد

چون نه ایمیلی داری و نه وبلاگی مجبور شدم برات توی وبلاگ نیکی یادداشت  بذارم

من این هفته می آم ساری. علتشو هم نمی دونم  که چرا وبلاگ نداری . ترو خدا اگه بلد نیستی وبلاگ بسازی بیا آموزشگاه من بهت خوبشو یاد می دم. آخه این همه احساس حیفه که بی جواب بمونه.

هر وقت می رم تا نظرات رو بخونم و به اسم تو برخورد می کنم یاد سرزندگی و شاد بودن تو می افتم و حتما یه لبخند رو لبام می شینه. به امید موفقیت تو و دیدن شادکامیها و رضایت بیشترت از زندگی

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


کیف آبی مامان فرح

وانیا روی پاهام نشسته و با دستاش بازی می کنه .

- مامان فرح

-جونم

- برو کیف آبی تو پس بده

- ولی مامان من که کیف آبی ندارم

- همون کیف که روش گربه داره

 کمی فکر می کنم ولی من یه همچین کیفی ندارم

- مامان جون همونی که می بری کرج

- آها حالا یادم اومد ولی چرا پسش بدم

- می خوام پسش بدی تا  دیگه نری کرج

قربون اون دلت بره مامان

خونه بابایی

بابایی: نیکی دامن این  پیرهنت خیلی کوتاهه . مگه نه ؟

وانیا گوشه دامنشو بالا میزنه

- ببین بابایی شلوارک پوشیدم

فردا وقتی رفتیم خونه بابایی یه پیرهن بلند پوشید و دوید طرف پدربزرگ .

-بابایی نگاه کن دامنم چقدر بلنده ...

دیشب توی خوابگاه

-مامان چرا این پنکه کوتاهه ؟

-خوب اینطوریه دیگه

- مامان جون بیا با هم آبش بدیم تا حسابی بزرگ بشه .....

  

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


این تصویریه که روی سفره مامان پری(مادربزرگ پدری وانیا که اینجوری صداش میکنه ) هست . هر وقت بریم خونشون نیکی من حتما باید کنار همین تصویر بشینه. راستی نیکی من خوردن پنیر رو هو خیلی دوست داره

                                       
وانیای من این روزها توی خوابگاه تربیت مربی با من مونده . قرار شده این هفته که هفته آخره پیشم باشه و باباش بیاد دنبالمون تا برگردیم ساری (۶ ماه گذشت).
چند روز پیش که اومده بودم ساری با وانیا رفتیم پنج شنبه بازار. یه آقای فروشنده داشت برام از گلابیهاش تعریف می کرد
- خانم این گلابی عالیه . گلابی کرجه.
وانیا تا اینو شنید فوری دستاشو به حالت تدافعی گرفت جلوی صورتشو  گفت : نه نه نه کرج نه ...
بیچاره دخترم به کرج آلرژی پیدا کرده.
شیرین زبون  مامان با اون همه ناز و افاده بزرگ بشه چی می شه .
 
 

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |


پایان روزهای انتظار

سلام به همه دوستای خوبم

من الان کرج پیش مامانم هستم

این هفته آخریه که مامانم کرجه

بالاخره دوره اش این هفته تموم می شه و می آد خونه

آخ جوووووووووووووووووووون

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 توسط فرح- رضا| لينک ثابت |



Designed By :HAMRAZ